جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام میان دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست..

نویسنده‌ی این وبلاگ همه‌ی تلاشش را می کند تا در فضایی معمولی مطالبی معمولی بنویسد. اگر شما هم مثل نویسنده انسانی معمولی هستید خوشحالی من را مضاعف می‌کنید با نظراتتان:)

سرباز- متولد 75

جامانده را در تلگرام دنبال کنید:)
طبقه بندی موضوعی

۶۹ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

۱۸تیر
شده این اتفاق تا حالا، حس کنی کم شده است ایمانت
حس کنی وقت دیدن فردی، لرزه افتاده بین دستانت؟

در کلاس و مقابل استاد، در نماز و به روی سجاده
به خودت آیی و ببینی که، رفته از دست، دست و دامانت

با خودت بار هاست می گویی، چه به روز دل من آمده است
می رسد صبح و باز هم نرسد، به جوابی درست برهانت

پسری سر به زیر بودم و تو، سر من را به باد خواهی داد
با همان حجب و با همان عصمت، با همان خرده های عصیانت

آه! "یابو سوار" قصه ی ما، خیر از "خواهری" ندید اینجا
قلب او را دو پاره خواهد کرد، تیغ چاقوی اصل زنجانت

گفته بودی که عاشقی سخت است، سختی اش را خریده ام.. آری
آخرش شهریار خواهم شد، عاقبت از گناه چشمانت..


17 تیر ماه 95
جامانده
۱۱فروردين

با هیچ زن جز تو دلِ دریا شدن نیست
یاراییِ درگیر توفان ها شدن نیست

در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل!
جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست

تو نور چشم مصطفی و کس به جز تو
در شأن شمع محفل طاها شدن نیست

تو مادر سبطینی و غیر از تو کس را
اهلیّت صدّیقه ی کبری شدن نیست

جز تو زنی را شوکتِ در باغ هستی
سرو چمان عالم بالا شدن نیست

جز با تو شأن گم شدن از چشم مردم
وانگاه در چشم خدا پیدا شدن نیست

نخلی که تو در سایه اش آسودی او را
در سایه ی تو، حسرت طوبا شدن نیست

ای عالم امکان خبر، تو مبتدایش
آن جمله ای که در خور معنا شدن نیست


سنگ صبور مردی از آن گونه بودن
با هیچ زن ظرفیت زهرا شدن نیست


حسین منزوی

امروز روز میلاد حضرت صدیقه ی طاهره بود. روز مادر.. و من در این پندار که چقدر برای مادرم پسر بوده ام... چقدر برای خواهرم برادر بودم و چقدر برای همسرم می توانم شوهر باشم!.. 

روز مادر مبارک:)



برگرفته شده از http://revelation.blog.ir/

جامانده
۰۵بهمن

گرفته ای ز ادیب کلاس نمره ی بیست

نشسته ای که ببینی که از تو بهتر کیست!


تمام ذوق هنرمندی و تب شعرت

به لطف لایک زدن های ملتی جاریست


شبانه روز ز خود شعر می تراوی و 

دقیق شعر تو از حال ناخوشت حاکیست


هزار راه نرفته هزار دختر خوب

برای مخ زدن از شعر چیز بهتر چیست؟!


«نه هرکه سر بتراشد قلندری داند»

نه! هر که شعر ببافد به هم که شاعر نیست..


اگر که شاه سخن سعدی است و مولانا

هر آنچه ما و شما می کنیم گِل بازی ست..


«هنوز نام ادب مانده بر اهالی شعر!»

کمی اگر که تأمل کنی به "این" بد نیست..



+ این روز ها که می بینم هر سر از تخم در آورده ای مثل دستگاه جوجه کشی شعر بیرون می دهد و هرکسی ادعای شاعری دارد ناراحتم! نمی دانم چرا اصلا.. بگذریم.

جامانده
۰۳اسفند

از تو گویا خبری در شب باران نرسید

حیف! مجنون دگر از تو به بیابان نرسید


روز و شب حسرت دیدار تو را خورد دلم

ماه آمد ولی انگار به ایوان نرسید


من که یک عمر به شوق تو به شب خیره شدم

تشنه لب بوده ام اما به لبم جان نرسید


شاعران گرم غزل، وامق و فرهاد همه

بوی ناب تو ولی از تب دوران نرسید


با توأم عشق! که پوشاند تورا ابر سیاه

هیچ نشناخت تو را کس، به تو یک آن نرسید


عشق هم معجزه ای بود که باز آمد و رفت

و کسی از همه ی خلق به ایمان نرسید


زخم برداشت تنش، خسته شد، از پا افتاد

عاشق افتاد، ولی عشق به پایان نرسید..



+ خداوند بیامرزد -حسین منزوی- را. وقتی که گفت "نام من عشق است! آیا می شناسیدم؟"

+ کلاس جنین شناسی اتفاق میمون و مبارکی بود

+الکی مثلا من شاعرم!

جامانده
۲۷تیر
شبیه قطره ی باران کنار ژرفایت
دلم تلاطم موجیست غرق دریایت

فضای بین دو ابروت قاب قوسین است
خدا گواست بر آن ابروان زیبایت

ندارد آیتی از تو بزگتر دنیا
ندیده است مثال تو چشم دنیایت

ببند چشم خودت را و بازگو بر ما
از آستان الهی! از اوج پر هایت..

تو منتهای خدایی، خودش چنین گفته
وگرنه کیست کفو تو غیر زهرایت؟

تورا نوشت امیر و مرا نوشت اسیر
بگیر دست مرا.. دست عبد تنهایت..
جامانده
۲۰بهمن

خوش به حال کسی که در صحنت

زیــــــر باران اسیـــــر خواهــــد شد

جامانده
۱۰دی
بعد پنجاه و هشت شب گریه
کفتر دل رسیده در حرمت

آمده آب و دانه بر گیرد
کل دنیا ز گوشه ی کرمت

***

من همان پارسالی ام آقا
یادتان هست؟ آن که جا مانده

آن گدایی که رانده شد ز همه
به امید خود شما مانده..

***

«نه رواقی نه گنبدی حتی»
زائری دور نرده هایت نیست

ای امام صبور شهر، کسی
همدم سوز گریه هایت نیست؟

***

هیچ کس در حجاز آقاجان
نیمه های شب تو را دیده؟

آن که می داد روی لب دشنام
ذکر زیر لب تو را دیده؟

***

وارث زخم های پیغمبر
وارث داغ های قلب علی

می دهی نیمه شب به این ها نان
این جماعت به روز با تو ولی..

***

این چهل سال آزگار فقط
خون دل خورده اید و غم دیدید

از تمام اهالی این شهر
طعنه ی بی شمار کم دیدید؟

***

زهر تنها دوای این غم بود
بعد یک عمر خون دل خوردن

بعد یک عمر حرف بی هم محرم
داغ یک قصه را به دل بردن

***

قصه ای که شبیه شمع تورا
قطره قطره ورق ورق سوزاند

از همان روز شوم وقتی که
رد یک دست روی ذهنت ماند

***

می رود قصه تا به آنجا که
محرمش کوچه و در و گوش است

مادری زیر هجمه ی چهل مرد
پشت یک در ز درد بی هوش است

***

می رود قصه تا به آنجا که
محرمش نخل های نیمه شب است

پسری توی گوش بابایش
روضه ای که فقط به زیر لب است

***

این دم آخری چه غوغایی ست
مثل شب های کودکی ها تان

گوشه ای زینب و حسین فقط
گوشه ای هم شما و غم ها تان

***

این دم آخری کمی آرام
حرف های دلت چه بسیارند

حرف های نگفته ای داری
ابر های مدینه می بارند

***

حرف داغ حسین و عباس و
حرف زهرا و لحظه ی آخر

حرف تشت است و خون و پاره جگر
باز هم تشت و خون و یک خواهر...



التماس دعا
جامانده
۱۸آذر

مانند پر رها شده در باد می رود

رنجور از این سیاهه ی بیداد می رود


بیگانه از خود و خودِ بی گانه از همه

در جستجوی بی همه آباد می رود


زندانی همیشه به زنجیر سرنوشت

در حصر میله های غم از یاد می رود


اینجا اگر همیشه دلش غرق درد بود

آنجا که می رود به دل شاد می رود


آری بیا فرشته  پایان قصه ها

زندانی ات رها شده آزاد می رود


*****


شاعر شکست، تکه شد و باز روی باد

با بغض خفته در پس فریاد می رود

جامانده
۱۲آبان
اول خدا به نام تو نام مرا نوشت
شاید مرا ز خاک حریم شما سرشت

آخر همیشه میل دلم سوی کربلاست
در مسجد و کنیسه و بتخانه و کنشت

هر شب به صبح «آدم» و من گریه می کنیم
من در فراق کرببلا او تب بهشت

هرگز مرا ز خانه ات آقا نرانده ای
من خانه زاد این حرمم، خوب یا که زشت

خط غلامی من و اربابی شما
ممتد رسیده تا به ته خط سر نوشت

با تو همیشه حاصل این دشت گندم است
حتی اگر که سنگ کسی جای دانه کشت

این سینه این حسینه این چشم پر ز خون
وقف شماست قطره و زخم و ملات و خشت

+ تلاشی برای بازگرداندن طبع شاعرانگی از دست رفته..
+ تصویر!
جامانده
۲۸مهر

ای همهمه ی نام

ای خلوت اوهام


ای ماه دل افروز

ای شام سیه فام


خورشیدم و خاموش

دریایم و آرام


چشمی که جدا ماند

از شاخه ی بادام


اشکی که فرو ریخت

در آینه ی جام


نامم همه جا رفت

پیغام به پیغام


از قونیه تا بلخ

از تیمره تا شام


در گشت و گذارم

از عقل به اوهام


نزدیکم و دورم

چون کفر به خیام


شایسته ی تحسین

سیلی خور دشنام


بازیچه ی تقدیر

فرسوده ی ایام


پلکی بزن ای مرگ

تا پر کشم از بام..



+فاضل نظری - اقلیت

جامانده