جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام میان دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست..

نویسنده‌ی این وبلاگ همه‌ی تلاشش را می کند تا در فضایی معمولی مطالبی معمولی بنویسد. اگر شما هم مثل نویسنده انسانی معمولی هستید خوشحالی من را مضاعف می‌کنید با نظراتتان:)

سرباز- متولد 75

جامانده را در تلگرام دنبال کنید:)
طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پدر» ثبت شده است

۳۰تیر

دیدم چگونه در دل شب  آب می شوی

شب تا سحر مصاحب مهتاب می شوی


از درد سر که سر به سرت می گذاشت شب

دیدم  به زور قرص فقط خواب می شوی


یادش بخیر موسم حج تا که می رسید

می دیدمت که بی دل بی تاب می شوی


ای خادم مدینه و کرببلا، بدان

در یاد زائران حرم قاب می شوی

 

رفتی ولی گمان کنم امشب مدینه ای

مهمان میان منبر و محراب می شوی


رفتی ولی گمان من این نیست ای پدر..

در قلب من چو خاطره ای ناب می شوی..


باشد قرار و وعده ی ما جنت الحسین

آنجا دوباره نوکر ارباب می شوی..


+به مناسبت سومین سالگرد عروج پدر شهیدم..

جامانده
۱۳آذر

پسر شدیم و بدون پدر بزرگ شدیم
و با هزار غم و دردسر بزرگ شدیم

و جنگ بود- و آوارگی- و در‌به‌دری
سفر رسید وَ ما با سفر بزرگ شدیم

پدر همیشه سفر بود -مثل اینکه نبود
و ما بدون پدر با خطر بزرگ شدیم

پدر قطار قشنگش قطار ِ رفتن بود
و ما به شوق سفر بود اگر بزرگ شدیم

پدر رسید و ما از قطار جا ماندیم
پلاکش آمد و ما با خبر بزرگ شدیم

قطار پوکه‌ی خالی -و زیرسیگاری
چقدر جای تو خالی پدر، بزرگ شدیم!

که ما بزرگ نبودیم -این شکوه تو بود
به چشم مردم دنیا اگر بزرگ شدیم...

بیژن ارژن

جامانده