جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام میان دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست..

نویسنده‌ی این وبلاگ همه‌ی تلاشش را می کند تا در فضایی معمولی مطالبی معمولی بنویسد. اگر شما هم مثل نویسنده انسانی معمولی هستید خوشحالی من را مضاعف می‌کنید با نظراتتان:)

سرباز- متولد 75

جامانده را در تلگرام دنبال کنید:)
طبقه بندی موضوعی
۱۹تیر

دو هفته ای از سالروز شهادتش می گذرد که این متن را می نویسم. عادت ندارم زمانی که بازار چیزی داغ است حرفی راجع به آن بزنم. به نظرم در بازار شلوغ جنس های خوب گم می شوند. از بچگی عادت داشتم وقتی همه سکوت می کنند داد بزنم!

من از شهید بهشتی که می خوانم، فکر می کنم به حرف هایی که در باره اش می زنند؛ همسرش آلمانی بوده، با منافقین همدست بوده، خودش جاسوس آمریکاست، پول از فلان کشور گرفته، خانه اش قصری ست، مظلوم بود و مظلوم مرد، خار چشم دشمنان بوده، حامی عدالت اجتماعی بوده، یک اصلاح طلب واقعی بوده، مغز متفکر انقلاب بوده، آه که جایش خالی است، باید امروز می بود تا می زد در دهان اینها، رک و بی تعارف بوده، قاضی واقعی و منصف و مدبر و منظم و .. بوده، عدالتخواه بوده، اصولگرا بوده، ضد آمریکا بوده، طرفدار مردم بوده، از زمان خودش جلوتر بوده و...


بیخیال! امروز به هر سمتی نگاه می کنم یک شخصیت تازه پیدا شده که هر کس برای خودش آن را مصادره می کند. مرد باشیم، خاک بازی را بگذاریم کنار و وظیفه ی مردانگی را انجام بدهیم. هرچند گفتن اینها فایده ای ندارد..


شهید سید محمد حسینی بهشتی را سنگ آسیاب دیدم. به قول آقای خامنه ای :«شهید بهشتی حقیقتاً مثل سنگ آسیای گرانی بود که با گردش خود، ده‌ها کار انجام می داد؛ تولید انرژی می کرد، کار راه می انداخت، پیش می رفت و فکر تولید میکرد!»

سنگ آسیاب کارش نرم کردن سختی هاست. هرچیز سخت و غیر ممکن و غیر قابل نفوذ را تبدیل می کند به فراورده ای نرم و قابل استفاده. سنگ آسیاب بودن یعنی درد کشیدن، یعنی دائم حرکت کردن، یعنی هرچند آرام، هرچند بدون تسهیل و کمک بقیه، حرکت کنی و وظیفه ات را انجام بدهی. شهید بهشتی دنبال کار بزرگ نبود، کار های بزرگ به سراغش می آمدند. هرجا که بود وظیفه ی خودش را انجام دادن کار های غیر ممکن می دانست. کار هایی که کسی نمی تواند انجام دهد!

خون دل می خورد، تهمت می شنید، دعوا می کرد، فحش می شنید، اما یک کلمه به امام نگفت، یک کلمه شکایت نکرد، همیشه روی خندانش به امام بود، نمی خواست دل امام از رنج این داغ رنجیده شود..

این روز ها شهید بهشتی ام آرزوست، نه بخاطر حرف هایی که آن بالای بالا گفتم. بخاطر اینکه امروز انقلاب سنگ آسیاب کم دارد. امروز همه می خواهند خرد کن برقی باشند. تیز و برنده و سریع، کسی حاضر نیست برای انقلاب بماند.. لوتی ها و مشتی های انقلابی دست آخر حاضرند برای انقلاب بمیرند، به سرعت تیر یک قناصه، یا خانه پرش ترکش یک نارنجک و بازوکا..


برای انقلاب بمانید!

جامانده
۰۸خرداد

بسم الله.


معمولا سخت ترین قسمت نوشتن یک متن گشایش آن است. کلماتی که با آنها شروع می کنیم خیلی روی خواننده ای که متن را می خواند تأثیر می گذارند. پس بگذارید اینگونه شروع کنم:

هر شب نهیب صدایش در گوشم زنگ می زند. هرشب بیشتر از شب قبل خجالت می کشم. از خودم، از امروز، از این شرایط و این آدم هایی که اطراف من هستند و من نسبت بهشان مسئولم!

گفتم مسئول... راستی که مسئول شدن خیلی کار سختی ست. یک سال می گذرد از آخرین باری که در این وبلاگ نوشتم. از آخرین باری که فراغت اندکی یافتم تا فقط دستی گرم کنم و نفس کوتاهی بکشم. بی علت نیست که اینقدر مسئولان مملکتی بی فکر هستند.. واقعا وقت فکر کردن ازشان گرفته می شود.

گفتم فکر کردن.. یاد "ان لک فی النهار سبحا طویلا" افتادم.. "واذکر اسم ربک و تبتل الیه تبتیلا.."

عجب حکایتی ست.

ای جامه بر خویشتن پیچیده!

تکان بخور!

دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن!

امروز که می توانی بدوی، بدو.. فردا دیگر زمان راه رفتن را از تو می گیرند. چریک باش! 

چریک خمینی از هیچ چیز نمی ترسد جز گناه!

چریک خمینی بودن سخت ترین کار دنیاست. 


تکمیل می شود.


جامانده
۱۴خرداد

عادتش بود. هر بار می رفت می نشست روی یک صندلی، کتاب را باز می کرد و چشم هایش را می بست. خیلی وقت ها هم با صدای آهنگ جلوی مزاحمت سر و صداهای اضافی را می گرفت. یک ساعت، دو ساعت یا حتی چهار ساعت می نشست آنجا و تکان نمی خورد. نمی خوابید! بعضی وقت ها چشم هایش را باز می کرد، چند صفحه می خواند و باز می بست. انگار به خودش استراحت می داد تا کتاب را هضم کند.

یک بار رفتم کنارش نشستم تا سر صحبت را باز کنم، خیلی سخت بود با چنین آدمِ "فریک"ـی ارتباط گرفتن. اصلا انگار نشسته ای کنار یک آدم فضایی که بعید می دانی کوچکترین شناختی از ساخت های زبانی و یا حتی ایما و اشاره هایت داشته باشد. به هر حال رفتم و نشستم. جالب بود! تا نشستم برگشت و نگاهم کرد. انتظار داشتم نگاهش مثل آنهایی باشد که انگار می گویند : «خجالت نمی کشی خلوت منو بهم می زنی؟» اما سریع سلام کرد و هدفونش را برداشت. دستش را آورد جلو تا دست بدهد. مقداری مکث کردم و بعد با صرافت دستم را بالا آوردم. گفت: «هوای خوبیه! نه؟» و بعد انگار نه انگار که من کنارش نشستم، شروع کرد به خواندن کتابش. البته این بار به احترام حضور من -احتمالا- دیگر هدفون نگذاشت روی گوشش.

پارک ما در نقطه ی خاصی از شهر قرار ندارد. هوای مطبوعی هم ندارد. در واقع یک تکه زمین بدون قواره بوده که شهرداری بعد از سالها کلنجار رفتن برای استفاده های دیگر و ناکامی های پی در پی تصمیم گرفت آن را تبدیل به پارک کند. پنج صندلی، 17 تا درخت بدون ثمر مثل کاج و چندتایی که اسمشان را بلد نیستم و چند وسیله بازی ساده برای کودکان دارد. گفتم که! خیلی دم دستی و کوچک. پس به من حق بدهید که وقتی یکی در این پارک اینطور کنارم نشسته و در این هوایی که تنها بخاطر بازی کردن خواهرزاده ام حاضر شده ام در آن بنشینم بگوید "هوای خوبیه!" فکر کنم که احتمالا موادی چیزی مصرف کرده است! هرچند فکر نمی کنم اتفاق خاصی هم افتاده باشد. بالاخره هر کسی با یک چیزی مست می شود..


پ.ن: قدر بعضی آدم ها را بدانید. اینها چیز زیادی از زندگی و شما نمی خواهند. فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی!

پ.ن دو: البته خیلی هم مصرف نکنید. اعتیاد آور هست..


+ نوشتن صرف نوشتن..

جامانده
۲۷اسفند

بسم‌الله.


«در گیر و دار اردوی راهیان امسال، همان بعد از ظهری که رسیدیم دوکوهه، در حسینیه حاج همت با یکی از رفقای بزرگوار هم کلام شدم و سفره ی دل باز کردم. شاید برای تهییج او، شاید برای شرمنده کردنش و یا حتی برای خالی شدن خودم. نمی دانم چرا شروع کردم به صحبت، شاید چون محمدرضا ی داستان ما خیلی پسر خوبی بود و حرف زدن با او حالم را بهتر می کرد.

در همین صحبت بود که یک ترکیب جالب پیدا کردم، «توریسم مذهبی» ترکیبی که بعد از آن در اردو خیلی ذهنم را درگیر کرد. و سعی کردم محور صحبتم با خیلی از دوستان باشد. »



باقی متن را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



جامانده
۱۳اسفند

ما چله نشین برج عاجیم

مانند کلاغِ روی کاجیم


یک روز کم و سپس زیادیم

دردیست که دمدمی مزاجیم


در مجمع احباب تتلو

در جمع عموم چون سراجیم


فرش شفقی نشد!  چه باک است

قانع شده ایم  ما  به جاجیم!


با اینکه پراید بیش نداریم

انگار سوار فورد داجیم


اینقدر خطا نیازمودیم

در تجربه همچو نشر گاجیم


ما را همه شب نمی برد خواب

از بس که به فکر ازدواجیم


خودمان:))


جامانده