جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام میان دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست..

نویسنده‌ی این وبلاگ همه‌ی تلاشش را می کند تا در فضایی معمولی مطالبی معمولی بنویسد. اگر شما هم مثل نویسنده انسانی معمولی هستید خوشحالی من را مضاعف می‌کنید با نظراتتان:)

سرباز- متولد 75

جامانده را در تلگرام دنبال کنید:)
طبقه بندی موضوعی
۳۱شهریور

بسم الله.

چند وقتی هست که وقتی می خواهم بنویسم مواجه می شوم با حجم زیادی از حرف هایی که نزده ام. و اینقدر ذهنم پر شده  است که نمی توانم به چیز جدید تری فکر کنم. این متن بهانه ای ست برای رفتن به سمت چیز های جدید تر!

چه چیزی باعث شده که مجبور شویم مفاهیم انقلابی را در مداحی ها و نوحه سرایی ها وارد کنیم؟ آیا پاسخ به این سوال منوط به روشن شدن بحث حدود ورود سیاست در دین است؟ آیا الزاماً ورود مفاهیم انقلابی و سیاسی باید در مدیجه سرایی های ما قرار بگیرد تا بگوییم دین ما سیاسی شده؟

امروز وقتی نگاه می کنیم به هیئت های طراز انقلاب می بینیم آن هیئتی طراز انقلاب تر است که حرف های سیاسی بیشتری بزند. آیا مرز هیئت سکولار و غیر سکولار بیان مستقیم مسائل و مبانی سیاسی و انقلابی ست؟ با کدام قالب؟ آیا با هر قالبی می توان آن را مطرح کرد؟

شما وقتی نگاه می کنید به فرهنگ های دیگر متوجه می شوید که موسیقی یک محمل جدی ست برای انتقال مفاهیم فرهنگی و اجتماعی و حتی سیاسی آن جامعه. سوال اصلی اینجاست که آیا جامعه مذهبی و مسلمان با حذف موسیقی توانسته جایگزین و آلترناتیو مناسبی برای آن بیابد؟ آیا مداحی و نوحه سرایی جایگزین مناسبی برای موسیقی ست؟

برمی گردم به مطالبه رهبر انقلاب در جلسه شعرا در سال گذشته که فرمودند سرود باید جدی گرفته شود. آیا فرق است بین سرود و موسیقی؟ آیا رهبر انقلاب هم به این جایگزینی فکر کرده اند؟

اصلا بی پرده تر سوال بپرسیم، حذف موسیقی کار درستی ست؟ و از آن مهم تر، وارد کردن مفاهیمی که محمل اصلی آن در دیگر فرهنگ ها موسیقی بوده، به مداحی صحیح است؟


چندی پیش مواجه شدم با نقدی که ابوالفضل بختیاری مداح و داماد حاج منصور ارضی در یک برنامه گفتگو به میثم مطیعی وارد کرده بود. می گفت جلسه هیئت برای اهلبیت و برای سیدالشهدا ست. به نظر من درست نیست که آن را با محلی برای ابراز شعار های سیاسی و انقلابی اشتباه بگیریم. می گفت مداح کسی ست که مدح سید الشهدا و ائمه را می خواند، بله بعد از سه بند مدح خواندن یک بند هم سیاسی می گوید، از مشکلات روز می گوید، از شعار های انقلاب می گوید، نه اینکه غالب حرف هایش سیاسی باشد و مقداری هم مدح اهلبیت کند.

فارغ از وارد بودن یا نبودن این صحبت، هرچند که آشنایی من از میثم مطیعی با همین مداحی های تماما سیاسی شروع شده لیکن این را خارج از حق می دانم که بگویم ایشان فقط سیاسی می خوانند. باید بگویم این اتفاق دارد می افتد! و حقیر حس می کنم یک جای کار می لنگد!

چرا یک جای کار دارد می لنگد؟

قبول که هیئت محلی ست برای خودسازی، برای ایجاد بصیرت، برای ایجاد آمادگی، برای ایجاد حماسه و شور در شیعه! اما ایجاد شور و حماسه و بصیرت و آمادگی و خودسازی با کدام روش؟

اساساً قرار است کجا حرف های انقلابی بزنیم؟ آیا سید مجید بنی فاطمه که ده ها هزار نفر از مردم با قیافه های مختلف و عقاید عجیب و غریب را به عشق سید الشهدا جمع می کند انقلابی نیست؟ آیا محمود کریمی که با هنرمندی تمام ده ها هزار نفر جمع می کند و برایشان مدح می خواند و حرف های انقلاب و اسلام را هم در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر می زند انقلابی نیست؟!

من فکر می کنم غلظت حرف انقلابی زدنمان در هیئت ها و در مدیحه سرایی ها زیاد شده. چون جایگزین مناسبی برای موسیقی ارائه نکرده ایم، محفلی برای شنیدن و گفتن این حرف ها ایجاد نکرده ایم و مجبور شده ایم این حرف ها را بیاوریم در هیئت ها. 


اینکه سرود در چند سال اخیر دارد دیده می شود به نظر من یک پیام جدی دارد و آن هم این است که سرود و سروده های جمعی و موسیقیایی باید تبدیل شوند به تریبون های اصلی هنر انقلابی. باید این امر هنری برگردد به جایگاهی که به آن تعلق دارد. و نباید آن را با هیئت و عزاداری به مقدار زیاد در هم آمیخت.


باز هم حرف دارم ولی این ها را گفتم یک مقدار آرام شوم.. ان شاالله در فرصت های دیگر بیشتر خواهم گفت!

جامانده
۱۹تیر

دو هفته ای از سالروز شهادتش می گذرد که این متن را می نویسم. عادت ندارم زمانی که بازار چیزی داغ است حرفی راجع به آن بزنم. به نظرم در بازار شلوغ جنس های خوب گم می شوند. از بچگی عادت داشتم وقتی همه سکوت می کنند داد بزنم!

من از شهید بهشتی که می خوانم، فکر می کنم به حرف هایی که در باره اش می زنند؛ همسرش آلمانی بوده، با منافقین همدست بوده، خودش جاسوس آمریکاست، پول از فلان کشور گرفته، خانه اش قصری ست، مظلوم بود و مظلوم مرد، خار چشم دشمنان بوده، حامی عدالت اجتماعی بوده، یک اصلاح طلب واقعی بوده، مغز متفکر انقلاب بوده، آه که جایش خالی است، باید امروز می بود تا می زد در دهان اینها، رک و بی تعارف بوده، قاضی واقعی و منصف و مدبر و منظم و .. بوده، عدالتخواه بوده، اصولگرا بوده، ضد آمریکا بوده، طرفدار مردم بوده، از زمان خودش جلوتر بوده و...


بیخیال! امروز به هر سمتی نگاه می کنم یک شخصیت تازه پیدا شده که هر کس برای خودش آن را مصادره می کند. مرد باشیم، خاک بازی را بگذاریم کنار و وظیفه ی مردانگی را انجام بدهیم. هرچند گفتن اینها فایده ای ندارد..


شهید سید محمد حسینی بهشتی را سنگ آسیاب دیدم. به قول آقای خامنه ای :«شهید بهشتی حقیقتاً مثل سنگ آسیای گرانی بود که با گردش خود، ده‌ها کار انجام می داد؛ تولید انرژی می کرد، کار راه می انداخت، پیش می رفت و فکر تولید میکرد!»

سنگ آسیاب کارش نرم کردن سختی هاست. هرچیز سخت و غیر ممکن و غیر قابل نفوذ را تبدیل می کند به فراورده ای نرم و قابل استفاده. سنگ آسیاب بودن یعنی درد کشیدن، یعنی دائم حرکت کردن، یعنی هرچند آرام، هرچند بدون تسهیل و کمک بقیه، حرکت کنی و وظیفه ات را انجام بدهی. شهید بهشتی دنبال کار بزرگ نبود، کار های بزرگ به سراغش می آمدند. هرجا که بود وظیفه ی خودش را انجام دادن کار های غیر ممکن می دانست. کار هایی که کسی نمی تواند انجام دهد!

خون دل می خورد، تهمت می شنید، دعوا می کرد، فحش می شنید، اما یک کلمه به امام نگفت، یک کلمه شکایت نکرد، همیشه روی خندانش به امام بود، نمی خواست دل امام از رنج این داغ رنجیده شود..

این روز ها شهید بهشتی ام آرزوست، نه بخاطر حرف هایی که آن بالای بالا گفتم. بخاطر اینکه امروز انقلاب سنگ آسیاب کم دارد. امروز همه می خواهند خرد کن برقی باشند. تیز و برنده و سریع، کسی حاضر نیست برای انقلاب بماند.. لوتی ها و مشتی های انقلابی دست آخر حاضرند برای انقلاب بمیرند، به سرعت تیر یک قناصه، یا خانه پرش ترکش یک نارنجک و بازوکا..


برای انقلاب بمانید!

جامانده
۰۸خرداد

بسم الله.


معمولا سخت ترین قسمت نوشتن یک متن گشایش آن است. کلماتی که با آنها شروع می کنیم خیلی روی خواننده ای که متن را می خواند تأثیر می گذارند. پس بگذارید اینگونه شروع کنم:

هر شب نهیب صدایش در گوشم زنگ می زند. هرشب بیشتر از شب قبل خجالت می کشم. از خودم، از امروز، از این شرایط و این آدم هایی که اطراف من هستند و من نسبت بهشان مسئولم!

گفتم مسئول... راستی که مسئول شدن خیلی کار سختی ست. یک سال می گذرد از آخرین باری که در این وبلاگ نوشتم. از آخرین باری که فراغت اندکی یافتم تا فقط دستی گرم کنم و نفس کوتاهی بکشم. بی علت نیست که اینقدر مسئولان مملکتی بی فکر هستند.. واقعا وقت فکر کردن ازشان گرفته می شود.

گفتم فکر کردن.. یاد "ان لک فی النهار سبحا طویلا" افتادم.. "واذکر اسم ربک و تبتل الیه تبتیلا.."

عجب حکایتی ست.

ای جامه بر خویشتن پیچیده!

تکان بخور!

دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن!

امروز که می توانی بدوی، بدو.. فردا دیگر زمان راه رفتن را از تو می گیرند. چریک باش! 

چریک خمینی از هیچ چیز نمی ترسد جز گناه!

چریک خمینی بودن سخت ترین کار دنیاست. 


تکمیل می شود.


جامانده
۱۴خرداد

عادتش بود. هر بار می رفت می نشست روی یک صندلی، کتاب را باز می کرد و چشم هایش را می بست. خیلی وقت ها هم با صدای آهنگ جلوی مزاحمت سر و صداهای اضافی را می گرفت. یک ساعت، دو ساعت یا حتی چهار ساعت می نشست آنجا و تکان نمی خورد. نمی خوابید! بعضی وقت ها چشم هایش را باز می کرد، چند صفحه می خواند و باز می بست. انگار به خودش استراحت می داد تا کتاب را هضم کند.

یک بار رفتم کنارش نشستم تا سر صحبت را باز کنم، خیلی سخت بود با چنین آدمِ "فریک"ـی ارتباط گرفتن. اصلا انگار نشسته ای کنار یک آدم فضایی که بعید می دانی کوچکترین شناختی از ساخت های زبانی و یا حتی ایما و اشاره هایت داشته باشد. به هر حال رفتم و نشستم. جالب بود! تا نشستم برگشت و نگاهم کرد. انتظار داشتم نگاهش مثل آنهایی باشد که انگار می گویند : «خجالت نمی کشی خلوت منو بهم می زنی؟» اما سریع سلام کرد و هدفونش را برداشت. دستش را آورد جلو تا دست بدهد. مقداری مکث کردم و بعد با صرافت دستم را بالا آوردم. گفت: «هوای خوبیه! نه؟» و بعد انگار نه انگار که من کنارش نشستم، شروع کرد به خواندن کتابش. البته این بار به احترام حضور من -احتمالا- دیگر هدفون نگذاشت روی گوشش.

پارک ما در نقطه ی خاصی از شهر قرار ندارد. هوای مطبوعی هم ندارد. در واقع یک تکه زمین بدون قواره بوده که شهرداری بعد از سالها کلنجار رفتن برای استفاده های دیگر و ناکامی های پی در پی تصمیم گرفت آن را تبدیل به پارک کند. پنج صندلی، 17 تا درخت بدون ثمر مثل کاج و چندتایی که اسمشان را بلد نیستم و چند وسیله بازی ساده برای کودکان دارد. گفتم که! خیلی دم دستی و کوچک. پس به من حق بدهید که وقتی یکی در این پارک اینطور کنارم نشسته و در این هوایی که تنها بخاطر بازی کردن خواهرزاده ام حاضر شده ام در آن بنشینم بگوید "هوای خوبیه!" فکر کنم که احتمالا موادی چیزی مصرف کرده است! هرچند فکر نمی کنم اتفاق خاصی هم افتاده باشد. بالاخره هر کسی با یک چیزی مست می شود..


پ.ن: قدر بعضی آدم ها را بدانید. اینها چیز زیادی از زندگی و شما نمی خواهند. فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی!

پ.ن دو: البته خیلی هم مصرف نکنید. اعتیاد آور هست..


+ نوشتن صرف نوشتن..

جامانده
۲۷اسفند

بسم‌الله.


«در گیر و دار اردوی راهیان امسال، همان بعد از ظهری که رسیدیم دوکوهه، در حسینیه حاج همت با یکی از رفقای بزرگوار هم کلام شدم و سفره ی دل باز کردم. شاید برای تهییج او، شاید برای شرمنده کردنش و یا حتی برای خالی شدن خودم. نمی دانم چرا شروع کردم به صحبت، شاید چون محمدرضا ی داستان ما خیلی پسر خوبی بود و حرف زدن با او حالم را بهتر می کرد.

در همین صحبت بود که یک ترکیب جالب پیدا کردم، «توریسم مذهبی» ترکیبی که بعد از آن در اردو خیلی ذهنم را درگیر کرد. و سعی کردم محور صحبتم با خیلی از دوستان باشد. »



باقی متن را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



جامانده