جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

این کلمات در ظاهر قابل رؤیت نیستند

جامانده

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام میان دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست..

نویسنده‌ی این وبلاگ همه‌ی تلاشش را می کند تا در فضایی معمولی مطالبی معمولی بنویسد. اگر شما هم مثل نویسنده انسانی معمولی هستید خوشحالی من را مضاعف می‌کنید با نظراتتان:)

سرباز- متولد 75

جامانده را در تلگرام دنبال کنید:)
طبقه بندی موضوعی
۰۸بهمن

بی تو من گاهی سرابم، مثل یک دودم پدر

امتحان های جهان را بی تو مردودم پدر


کشت دلتنگی مرا ای «مرد تنهای شب»ـم

بی تو شبهای زیادی را نیاسودم پدر


بعد تو من مرد تنهای شب تنهایی ام

درد روحت شد عجین در تار و در پودم پدر


شب به شب تاصبحدم در انتظار بخششِ

ذره ی آرامشی از سوی معبودم پدر


راه رفتن زیر نور ماه کار عاشقی ست

قبل تر ها بچه ی #عاقل_تری بودم، #پدر..


#جامانده

جامانده
۳۰دی


از شر بغض های نهانی و دوردست 

از آتش و لهیب هواهای نفس مست 

 

وقتی درست بین هجوم سیاهی ام 

وقتی که غرق می شوم و رفته ام ز دست 

 

دستی بکش به روی سرم، بی هوا، بیا

لختی خلاص کن از این هوای پست 

 

ای مهربان تر از پدرم، غصه ی مرا 

خورده دل رئوف شما از دم الست 

 

هرچند بوده ام پسری بد برای تو 

بار گناه راه مرا بر حرم نبست 

 

مثل همیشه بی خبر از راه می رسی 

مثل همیشه بارش لطفت دمادم است 

 

با بال سوخته م که  کبوتر نمی شوم 

"اما دلم به دیدن گلدسته ات خوش است"


+از مرحمت های دار المرحمه.. 

شعر را دست نزدم، تا بعد ببینم چه می شود.


جامانده
۰۱آبان

الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال، الحمدلله علی کل حال..

+ به یاد اون وقت هایی که معلم تنبیه مون می کرد و می گفت از روی این سرمشق صد بار بنویس.. صد و ده بار نه.. هزار و صد بار می نویسم. هرچقدر تو بخوای! فقط نگام کن...


یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم..

جامانده
۰۶مهر

کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی، گفتیم و همین باشد


از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد


هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد


در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری، وان پرده نشین باشد


جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند

در دایره ی قسمت، اوضاع چنین باشد...


آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد.



+همه مدیون نگاهتیم آقا، آخه خیلی زحمت ما رو کشید..

+اول و آخر توکل به خودت.

جامانده
۱۸تیر
شده این اتفاق تا حالا، حس کنی کم شده است ایمانت
حس کنی وقت دیدن فردی، لرزه افتاده بین دستانت؟

در کلاس و مقابل استاد، در نماز و به روی سجاده
به خودت آیی و ببینی که، رفته از دست، دست و دامانت

با خودت بار هاست می گویی، چه به روز دل من آمده است
می رسد صبح و باز هم نرسد، به جوابی درست برهانت

پسری سر به زیر بودم و تو، سر من را به باد خواهی داد
با همان حجب و با همان عصمت، با همان خرده های عصیانت

آه! "یابو سوار" قصه ی ما، خیر از "خواهری" ندید اینجا
قلب او را دو پاره خواهد کرد، تیغ چاقوی اصل زنجانت

گفته بودی که عاشقی سخت است، سختی اش را خریده ام.. آری
آخرش شهریار خواهم شد، عاقبت از گناه چشمانت..


17 تیر ماه 95
جامانده
۲۶خرداد
جامانده
۰۳خرداد

بسم اللّٰه.


امروز داشتم فکر می کردم به سوم خرداد. سوم خرداد هر سال آبستن حوادث جالبی ست، امسال حتی جالبتر. خب آن واقعه ای که با امثال من سازگار تر است سالروز وفات محمدرضا آقاسی است و در سالهای گذشته همیشه از این اسطوره ی زندگی ام از کودکی تا حال در این ایام یاد کرده ام. یک سال شعر بسیار زیبای قزوه ی بزرگ و سالهای دیگر عکس ها و شعر ها و متن های دیگر. همیشه گفته ام و باز می گویم عشق من به شعر را دکلمه های آتشین محمدرضا آقاسی شعله ور کرد و تا اول یا دوم راهنمایی شاید بزرگترین شاعر در دنیای شاعری ام بود..

امروز داشتم فکر می کردم که چه پیام و پستی بگذارم که باز هم یاد محمدرضا آقاسی کنم و مثل همیشه دینم را نسبت به او ادا نمایم، ولی برنامه ام عوض شد. دو علت داشت که اول دومی را می گویم! بعد از نماز نشستم کنار مادر بزرگ جلوی تلوزیون که دیدم شبکه یک عزیز نماهنگی را پخش می کند، استاد عزیز حاج صادق آهنگران یک شعر سبک جدیدی با موسیقی و تصویر برای خرمشهر می خواند. که تو شهر شهید پرور منی و ... من هم اینجا یک فلش بک خوردم به حدود دو ماه و نیم قبل، زمانی که در شلمچه حال یکی از بچه ها بد شد و مجبور شدیم او را با ماشین همراه با حدود نیم ساعت فاصله از بچه ها بیاوریم. خیلی گریه کرد و خیلی حالش نگران کننده شده بود، وقتی بهتر شد گفتم برویم در خرمشهر یک فلافل بخوریم و بعد برویم پیش الباقی بچه ها در اسکان. وارد شهر خرمشهر شدیم و من چهار راه به چهار راه بر وحشتم افزوده می شد. کلمه ی بهتری پیدا نمی کنم.. وقتی رسیدیم جلوی فلافلی اینقدر وحشت کرده بودم که واقعا نمی دانستم دقیقا باید چه واکنشی داشته باشم. انگار نه انگار که اینجا خرمشهر است، شاید کمی ساده تر از طرف های اندرزگو و اقدسیه -مخصوصا بخاطر ماشین های منطقه آزاد و البته مردمِ...- بود. شهر شهید پرور من..

اتفاق اول دیدن پیام یکی از دوستان بود که نقل قولی از وزیر دفاع با مضمون زنده بودن حاج احمد متوسلیان و دیپلمات های دیگر را فرستاده بود.

امروز داشتم فکر می کردم به محمدرضای آقاسی. به شعری که زبان حال حاج احمد از سفر برگشته ایست که دست مادر پیرش را می گیرد و نوروز سال ۹۶ با یکی از کاروان های شهرداری راهی سفر به مناطق جنگی می شود. احتمالا هم به مادرش می گوید قبل از شروع جنگ، چندتا خیابان پایینتر از مسجد جامع تعریف یک فلافلی خوب را شنیده بودم مادر جان، بیا بعد از شلمچه برویم آنجا..

امروز محمدرضای آقاسی و حاج احمد متوسلیان و سالروز فتح خرمشهر به هم گره خوردند. گرهی که در گلویت گیر می کند. مانند بغضی که مانع نفس کشیدنت می شد، زمانی که می دیدی رزمنده ها سنگر به سنگر عقب نشینی می کردند و عراقی ها با رگبار به بچه های توی سنگر تیر خلاصی می بستند..

ای کاش حاج احمد شهید شود..

ای کاش نیاید تا هیچ وقت این شعر را با بغض محمدرضای آقاسی نخواند..


ای شهر شهید پرور من

با نعش برادرم چه کردی؟


+....

جامانده
۲۵ارديبهشت

بسم‌الله.



تفاوت

فرهنگ لغت عمید

(اسم مصدر) [عربی]
[tafāvot] 
۱. فرق و اختلاف.
۲. تباین و دوری میان دو چیز.
۳. [قدیمی] از یکدیگر دور و جدا شدن.




تعارض

فرهنگ لغت عمید

(اسم مصدر) [عربی]
[ta'āroz] 
۱. اختلاف داشتن.
۲. [قدیمی] متعرض و مزاحم یکدیگر شدن.
۳. [قدیمی] با هم مخالفت کردن.



جامانده
۱۰ارديبهشت
جامانده
۲۲فروردين

بسم الله.


می گفت رضا برجی از مستند ساز های قدیمی روایت فتح بود که این خاطره رو تعریف می کرد؛ اون زمان می رفتیم بوسنی برای تهیه ی مستند، خیلی سخت بود شرایط. هر چند وقت تصمیم می گرفتم کلا همه چیز رو ببوسم بذارم کنار.. میومد موسسه پیش سید مرتضی که بهش بگم خسته شدم و می خوام کار رو بذارم کنار.. تا می نشستم کنار سید شروع می کرد صحبت کردن باهام از کارها می گفت، از دغدغه هاش، از مسائل مختلف حرف می زد.. وقتی صحبت می کرد همه ی خستگی هام یادم می رفت. همه سختی ها و رنج های کار رو فراموش می کردم و اصلا فراموش می کردم که برای چه کاری اومده بودم پیشش.. می رفتم تا سه ماه بعد که دوباره خسته بشم و بیام از رها کردن کار حرف بزنم.. تا بعد بازم برام حرف بزنه و یک جوری بهم انرژی بده که هیچ وقت تموم نشه...

من مرتضی آوینی رو از این خاطره میشناسم. نه از کتاب هایی که راجع بهش نوشتن و خوندم.. من یک مرتضی آوینی دارم که خیلی دوستش دارم.. اعتقادم اینه که این مرتضی رو خدا توی مسیر زندگی من گذاشت و این مرتضی هم حقشه شهید بشه... من یک مرتضی آوینی دارم که هر بار باهاش حرف می زنم خستگی هام از بین میرن. هر وقت باهاش حرف می زنم نگاهم به دنیام عوض میشه و هر وقت باهاش حرف می زنم آماده می شم برای یه دوره جنگ سخت!


می خواستم از خستگی هام حرف بزنم!:)) میخواستم بگم چقدر حالم خرابه و چقدر احساس کم بودن می کنم. اما نوشتن از مرتضی آوینی همه رو از یادم برد.. نوشتن از مرتضای خودم، تصور کردن مرتضای خودم توی کافه و مشغول صحبت راجع به بازی های فکری باعث شد دیگه به خستگی هام فکر نکنم. تا همین چند دقیقه ی پیش خسته بودم. از خیلی چیزا.. از خیلی کارا و خیلی اتفاقا.. ولی الان دیگه خسته نیستم. امیدوارم نا امید نکنم مرتضی رو. امیدوارم باشم اون چیزی که این همه مدت داره در من جستجو می کنه.. امیدوارم آدمی باشم که اون دنبالش می گرده!

از همه ی متنی که میخواستم بنویسم و از بیخ فراموشش کردم یه بیت مونده. اینم می نویسم تا حداقل عذاب وجدان نگیرم از نابود کردن این نطفه ی بسته نشده...


سیب سرخی سر نیزه ست دعا کن من هم
این چنین کال نمانم، به شهادت برسم...
جامانده